شاهکار زندگی   

وقتی سال‌های سال، اصلاً همه‌ی زندگی، رو بدون حس پیش بردی و آخرش یه کار معمولی رو هم نتونستی تموم کنی، باید اینو بدونی:

اگه می‌خوای زندگیت یه شاهکار باشه، دنبال حس‌اش باش. چون بدون حس فقط می‌تونی یه کار معمولی بکنی.

شاهکار زندگی، خلق حس شاهکار کردنه!

کی زندگی کردن بلده؟

لینک
۱۳٩٠/۱٠/٢٤ -

   دریغ از پارسال   

تکرار، تکرار، تکرار و تکرار...

تا چند سال باید بود و دید و یادآوری کرد؟

که گذشته‌ها گذشت

و دیگه هم بر نمی‌گرده؟

لینک
۱۳٩٠/٩/۸ -

   کنده دودی   

خروارها خروار کار رو سرمون آواره داریم به زور پیش می‌ریم. هنوزم ادعامون می‌شه.

هیشکی‌ هم نیست بگه بچه کوتا بیا. با کله‌شقی چیزی درس نمی‌شه.

بچه‌ هم هیشکیو پیدا نمی‌کنه بگه اتفاقاَ، الان دیگه اگه قراره چیزی درس بشه با کله شقیه.

دود رو از قدیم گفتن که از کنده بلند می‌شه. دود کنده چشم آدما رو کور می‌کنه.

بپا چشت کور نشه بچهشیطاناز خود راضی

لینک
۱۳٩٠/۸/٢٩ -

   عمر بی‌حاصل ؟!   

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی
ای پسر جام می‌ام ده که به پیری برسی
 
چه شکرهاست در این شهر که قانع شده‌اند
شاهبازان طریقت به مقام مگسی
 
دوش در خیل غلامان درش می‌رفتم
گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی
 
با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی
 
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلی لک آت بشهاب قبس
 
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
وه که بس بی‌خبر از غلغل چندین جرسی
 
بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن
حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی
 
تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم
جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی
 
چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ
یسر الله طریقا بک یا ملتمسی
 
لینک
۱۳٩٠/٧/٢۸ -

   تو برو خود را باش   

وقتی ساخته شده‌ای برای این که بعضی چیزها آزارت بدهد، یا برای این که صحنه‌هایی را ببینی و شاهد باشی، دیگر نگرانی و ناراحتی جایی ندارد.

"قرار است" ببینی،‌ شاهد باشی تا اقدام کنی. "تو" را برای این کار ساخته‌اند، و این کار از عهده‌ی دیگری بر نمی‌آید. هر چه زودتر این را بفهمی،‌ راحت‌تری.

در این دنیا برای بزرگی همه جا هست. ای کاش جایمان را می‌یافتیم؛ و ای کاش یادمان می‌ماند این به یاد ماندنی که "خودت باش، نه من!"

شلاق حوادث روزگار هم آبدیده می‌کند و هم می‌کشد. انتخاب با شماست!

لینک
۱۳٩٠/٦/٢٥ -

   نام یا ننگ؟   

می‌روی،‌ برو

اما

گرمای دست‌هایت را

به من بگذار

بنگر

دست‌هایم سرد،‌ سنگ است.

چشم‌هایت، چشم‌هایت را

به نزدم آر

آن دورها...

انگار...

صحنه‌ی میدان جنگ است.

آری، آری

بر شتاب گام‌ها بفزا

اندر این آوردگاه هول

قامتت گم کن

در آغوشم

میان معرکه‌ باران سنگ است.

جان من

این سنگ‌باران

از برای من

برای تو

آوردگاه نام و ننگ است.

باید اما رفت،

باید رفت...

پیش رو راه دراز و

بس پر از شیب و فراز و

وقت هم بسیار تنگ است.

لینک
۱۳٩٠/٥/٢٩ -

   درد بی‌لیاقتی   

نمی‌دانم با چه رویی باید نوشت قصه‌ی ماندن را

یا با چه زبانی باید گفت درد نرفتن را

با چه پایی باید رفت راه نرفته را

با چه دستی باید کوفت درهای نزده را

مگر گشایشی شود

دری باز شود و راهی فراز آید

تا گوش بشنود و چشم ببیند آنچه که هیچ‌کس را یارای دیدن و شنیدنش نیست.

ای همسفر تنهایی‌ها

مرا بساز، بسوز و خاکسترم بر باد ده

باشد که راهی بیابم به سوی تو

لینک
۱۳٩٠/٤/۳٠ -

   گم‌شده در انتظار   

حکایت دوار روزگار ما

که روز را به انتظار سر می‌کنیم

و شب را چه بی‌قرار!

و در خور هیچ انتظار، پاسخی نیست!

و همیشه انتظار،‌ انتظار، انتظار!

تا کی برسد، کی بشود

آنی که باید!

و نباید

بشود،‌ برسد

بی آن‌که "بدانیم"

و "باشیم" و "ببینیم".

 

در انتظار این همه دیدن و دانستن و بودن

ماییم که گم شده‌ایم.

کسی هست آیا

که پیدا کند ما را؟

لینک
۱۳٩٠/۳/٢٧ -

   سؤال بی‌جواب   

خیلی چیزا تو ذهنمه برای نوشتن. اما ننوشتن بهتره از بد نوشتن!

کارای زیادی هست که باید انجامش داد؛‌ جاهای زیادی هست که باید رفت؛ آدمای زیادی هست که باید باهاشون حرف زد؛ اما همه چی موکول شده به بودن حسی که به نبودنش معروفه.

چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر باید دور باشم از بقیه که در مورد بدیهی‌ترین مسائل‌شون ساعت‌ها فکر می‌کنم و به هیچ نتیجه‌ی مثبتی هم نمی‌رسم. گاهی واقعاً خودم هم نمی‌فهمم چرا باید این همه با بقیه فرق داشته باشه کارام. و جالب هم این که هیچ وقت "این‌طوری"‌ ندیدم مسائل رو. در مورد هر چیزی که پیش می‌آد باید خیلی فکر کنم. اما باز می‌بینم که خیلی برداشت من و دیگران با هم فرق داره.

می‌دونم که آدما با هم فرق دارن،‌ اما فرق من با بقیه باید این همه باشه که مث یه نقطه‌ی پرت تو یه نمودار دیده بشم؟

این سؤالیه که واقعاً من رو درگیر خودش کرده و جوابی هم براش ندارم.

لینک
۱۳٩٠/٢/٢٩ -

   هست یا نیست؟   

هنوز هم همان است که بود...

هرچند هیچ چیز همان نیست...

پس چگونه همه چیز همان است که بود؟

چطور می‌شود که هیچ چیز همان نباشد که بود؛ اما همه چیز هنوز همان باشد که بود؟

نیستیم آنچه که بودیم. همه چیز نیست همان که بود.

چه هستیم؟ چه شده‌ایم؟ این است آنچه باید دانست.

لینک
۱۳٩٠/۱/٢٦ -